محیا کوچولو

.....
مشخصات بلاگ

محیا کوچولو الان دیگه اونقدرا کوچولو نیست که بشه بهش گفت کوچولو!!
ولی یه زمانی اونقدر کوچولو بود که میشد بهش گفت کوچولو...!!!

به خدا اگه چیزی ازین دوتا جمله فهمیده باشین....
خودمم نفهمیدم خب!!!D:

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۴/۰۶/۲۳
    ax
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۴/۰۶/۲۳
    ax
آخرین نظرات
  • ۴ مهر ۹۴، ۱۹:۵۷ - fatemeh S.NAKHAEI
    :"(
  • ۲ مهر ۹۴، ۱۴:۳۰ - fatemeh S.NAKHAEI
    :"(
  • ۲۵ شهریور ۹۴، ۰۱:۴۷ - سیا کلانتر
    خخ
چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۲۹ ب.ظ

دلتنگی هام

حدودا دو سه ساعت پیش مامانبزرگم رفت خونشون

از همین الان دلم براش تنگ شد[گریه]

خیلی تو این چن روز بهش عادت کردم...

کاش میتونستم طبق عادت بچگیام پشت سرش گریه کنم 

تا یه کم دیرتر بره...یا اینکه منم با خودش ببره...

یادش بخیر...

اونموقه ها مامانجون سرحال بود...

باهام بازی میکرد و پابه پام میدوید اینطرف و اونطرف

یادش بخیر...

طعم قره قروت های خوشمزه ای که درست میکرد..

یادش بخیر...

کبود شدن ساق پام وقتی از پله های سنگی و قدیمی خونشون بالا میرفتم

چقد دلم واسه بابابزرگم تنگ شده...

که بهم بگه خوشمزه ی من...

که هر دفعه رو ترازو وزنمو بکشه...

که بهم بگه: بچه از اون دستگیره در آویزون نشو...

روحت شاد باباجون
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۱۸
محیا

نظرات  (۲)

لحظه هاتون زعفرونی ، نیلوفرگونه و قشنگ
پاسخ:
مرسی عزیزم...
اخی...
قدرشو بدون.
ایشالا همیشه سایشون بالاسرت باشه
روح پدربزرگتم شاد
پاسخ:
ممنون سلامت باشید...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی